یانه‌ رؤچنه خه‌میی ویر نه‌شیه‌

خه‌میی ویر نه‌شیه‌

 ئه‌ژنیه‌ی  نامێ باقی سه‌فاری : مامۆساو کیمیای مه‌دره‌سه‌کا شارو مه‌ریوانی ، نویسه‌ر، شاعێر، لێ کۆڵه‌ر، سرۆشت پارێزوێنه‌ گیر و خه‌م وه‌رپه‌ی گرد وه‌نه‌قۆمیاکا ، ئا مامۆسا ویر نه‌شیه ‌25/4/1389[ 16.07.2010] هۆروێڵیای ماشینی  جه‌ به‌رزاییه‌کا که‌لو ته‌ته‌ی چه‌نه‌ ئه‌سایمێ  فره‌ جارێ  ویرم په‌ی زووته‌ری گێڵنۆوه‌.  زاڕۆیوه‌ کزه‌له‌ی لیباس ته‌میس چه‌نی چند دۆعای یه‌ره‌گۆشێ  لێ په‌ڕۆی ڕه‌نگو ڕوو فه‌وتیای چڵکنی سه‌روو شانه‌و لا باڵیشۆ .

شه‌ریکو کێڵێ و مۆنسی ڕوووه‌ش جه‌ ده‌ورانی وه‌ڵێ گه‌نجی  . ئاوه‌خته‌ سامان و دارایی که‌سوکاریمان  ، وارده‌ی( پێخۆر) تا پالا و لێباسه‌کێما فره‌ته‌ر پێسه‌ یۆی بێ.

زیاته‌ر جه‌ واڵه‌ زایی ، که‌سوکاری  نزیک ، هامسا و سێوای ته و‌فیرو عو‌مری (چند ساڵێ وردیته‌ر) هه‌م ویر ، ساچیا چه‌نی سروشت و تایوه‌تیه‌کا من و مۆنسی  پارێزیا شه‌وو ڕۆیم بێ .

ئی نویسیا وه‌رده‌سیه‌  په‌ی یاده‌وه‌ری باقی پێشکه‌ش به‌ ژه‌نوو زاڕۆ ڕێزداره‌کاش و گرد  دۆس و ئازیزاو کاک باقی پێشکه‌ش که‌روو.

ص  ــ  بابایی  .   08.07.2011  

باقی  صفاری1336 ؛ یاد آور کودکی لاغر اندام با تن پوشی  تمیز ومندرس و نشان های سه‌ گوش پیچیده‌ در پارچه‌های چرکین رنگ و رو رفته‌‌ از فرط کهنگی بر روی شانه‌ و بازوها . هم بازی و مونس شوخ طبع دوران کودکی با شباهت کم و بیش همسان از نظر آراستگی ظاهری و امکانات زیستی در خانواده‌هایمان.

او صرفنظر از پسر خواهر بودن ، قوم و خویش ، همسایه‌ و از همه‌ گذشته‌ علی رغم اختلاف سن (کوچکتر)همفکر یا حد اقل سازگار با طبع و خصوصیاتیکه‌ من داشتم بسیار نزدیک و در واقع همنشین ثابت اوقات فراغت محسوب میشد.

بردباری ،قناعت و شکیبایی خاصی که‌ داشت تحمل هر دیگری را از جمله‌ من که‌ گاها" توسنی برتری طلبانه‌ خود را با توجه‌ به‌ چند سالی اختلاف سنی اعمال میداشتم با فروتنی تمام نادیده‌ انگاشته‌ و در برابر عصبی ترین پرخاش بزرگوارانه‌ موثرترین شیوه‌ رام طرف مقابل را پیشه‌ و روش برخورد  خود میکرد.

وی اولین فرزند خانواده‌ تقریبا' مایوس شده‌ خویش بود. همانطور که‌ بعدا متوجه‌ شدم آنان کم کم امید خود را برای داشتن فرزندی سالم و زنده‌ بدنیا آمده‌ از دست داده‌ بودند. بهمین علت (باقی) برای آنان شادی و امیــد همگام با دلهره‌ و ترس مـدام را همراه‌  خویش درمیان خانواده‌ مشتاق  با خود متولد ساخت. 

آن زمان اعتقا د بسیاری بر این استوار بود که‌ پدیده‌های اهریمنی (شیاطین)با وارد کردن  ضربات خاص خانواده‌هارا از داشتن کودکانی صالح و سالم محروم و بدین وسیله‌ والدین آنان را عزادار و به‌ خاک سیاه‌ مینشانند.

بر مبنای اینگونه‌ باوه‌رهای خرافی برای خنثی و کوتاه‌ نمودن دست شیاطین و دیو و دد دست بدامان شیخ و پیر و بارگاه‌ مردگان (امام زاده‌)های شناخته‌ شده‌  ،دست نوشته‌(دعا) و سنگ و خاک یا تکه‌ پارچه‌ ای آویخته‌ شده‌ بر گور اینان را جدا کرده‌ و نوشته‌رادرموم و بعد پارچه‌ای سبز رنگ در اشکال هندسی پیچیده‌ وعنوان تبرک ، چشم زهر یا بلا گردان علیه‌ اهریمن به‌ کلاه‌  ، روی بازو یا برشانه‌  عزیز و جگر گوشه‌ خود با سنجاق نصب ویا میدوختند.

یکی از دست آویزهای همیشگی ما در دست انداختن این عزیز ببازی گرفتن کودکانه‌ وی برای حمل چنین نشانهایی بود . گاهی مسئـله‌ تا بدانجا پیش میرفت که‌ وی خواستار دور نمودن این نمود ها توسط والدین و در مقابل از طرف آنان  تنبیه‌ های تربیتی علیه‌ ما  صورت میپذیرفت .

استاد عباس صفاری پدر باقی از معدود نوازندگان مسلط نی (شمشال)  در شهر کوچک ما پاوه‌ بحساب مآمد  ( حدود 50 سال پیش) هنوز دفع ‌ بیماری  مبتلایان حصبه‌ را با نواختن  نی بر بالین  آنان گونه‌ ای از چاره‌ جویی میپنداشتند .

چنین خاطره‌هایی از صدای نوازندگی ماهرانه‌ و آرامبخش نی استاد عباس بر بالین خویشان مبتلا و حالتهای غمناک دیگر اعضای خوانواده‌ در چنین مراسمی در حافظه‌ام زنده‌ و بنوعی تداعی همدلی و همنوایی انسانی اما بفراموشی سپرده‌ شده‌ آن زمان تاسفی سرشار را همراه‌ خود دارد.

شبهای سرد و پر برف زمستانهای طولانی آن دوران ، نوازندگی احساس  بر انگیزصدای نی و مهارت استاد همراه‌ ضرافت نهفته‌ در بطن گفتمان پدران در تشریح خاطره‌های تلخ از دوران قحطیهای سهمگین و برخوردهای خشن ماموران رضاشاهی با اهالی همه‌ و همه‌ در کنار گرمای مطبوع بخاریهای چوب سوز و لذت تنقلات بومی از قبیل ؛ کشمش، مویژ، بادام ،گردو، مغز بادام کوهی مهیا شده‌ بنام (دانو) ،دانه‌ بوداده‌ به‌ و گندم اسنادی از همزیستی بدون غل و غش مردمان ساده‌ دل و بسیار مهربانتر از امروز بود.

باقی در چنین فضا و محیطی محرومیت های وصف ناشدنی را پشت سر گذاشت . محرومیت از جهت در مضیقه‌ بودن برای دست رسی به‌ کمترین امکانات زیستی و رفاهی و آموزشی حتی در مقایسه‌ با بخش عمده‌ ای از هم سن و سالان خود در آن زمان .

برای خانواده‌ او آسان نبود چند عدد تخم مرغ تولیدی و آن تعداد گردوی جـع آوری شده‌ را صرف خرید ، مداد ، دفتر ، و...که‌ نیاز او در ادامه‌ فراگیری بود اختصاص دهند. میبایست تخم مرغها چنان تقسیم شوند که‌ سهم خرید یک شیشه‌ نفت(700/سی سی)برای شعله‌ور نمودن چراغ در شب و خرید دیگر مایحتاج اولیه‌ از قبیل : روغن ، قند ، چایی ، چند عدد سیب زمینی و پیاز و دیگر ضروریات بصورت هفتگی یا روزانه‌ استفاده‌ شود.

سهم دعا نویس یا پزشک خود خوانده‌ کشیدن دندانهای کرم خورده‌ بعنوان دستمزد آنهم با قبول تحمل درد شدید دیگر مصیبت خاص خود را همراه‌ داشت.

حسرت دست یابی به‌  یکعدد تخم مرغ بعنوان استفاده‌ غدایی خود داستانها داشت . در آن ایام پولی در دسترس مردم وجود نداشت بیشتر خریدها بصورت تبادل اجناس صورت میپذیرفت. درآمد بسیار محدود مردم منطقه‌ منحصر به‌ جمع آوری مقدار کم سردرختی حاصل از درختان بومی از قبیل : گردو، انار، توت، انجیر ، گوجه‌ و زردآلوی خشک کرده‌ و آلو سیاه‌ و انگور بود .که‌ بعلت باروری ابتدایی نوع اصلاح نشده‌ و بدور از روش علمی مدرن  حاصل قابل توجهی عاید نمی گشت.

علی رغم این بیشتر نیازهای فصل زمستان با اتکا به‌ دست آورد حاصلات جمع آوری شده‌ در فصل تابستان و پائیزسال بعد و پیش فروش آن تامین میگشت. استاد عباس پدر در کنار رسیدگی بباغ و آماده‌ نمودن پر زحمت قطعه‌ زمینی از دل کوه‌ برای کاشتن چند اصله‌ انگور با توجه‌ به‌ کمبود زمین قابل کشت در این خطه‌  کوهستانی حرفه‌های مسگری و خیاطی راهم دنبال میکرد.

ضروف آشپزی و قابل استفاده‌ در خانواده‌های آن دوره‌ کمو بیش از فلزات مس و روی ساخته‌ شده‌ بودند که‌ هر از گاهی لازم مینمود زنگار آنان زدوده‌ شود . هر چند نامبرده‌ استاد این حرفه‌ به‌ ارث رسیده‌ از والدین خویش شمرده‌ میشد ولی با توجه‌ به‌ بودن دیگران و کم بصاعتی اهالی آنچنان عایدی حاصل نمیگشت.بنا بر این سالیانه‌ محل چنین کسب و کاری چند با ر بیشتر گشوده‌ نمی شد.

انتخاب تخلص شعری "مسگر" از جانب باقی در ارتباط با حرفه‌ پدر و زنگ روبی جلاو سیقل دادن و اهمیت سمبلیک اینکار در ارطباطات انسانی و مصفی نمودن زندگی هدف گیری شده‌ بود..

در سنین بالاتر پس از تعطیلی مدارس ضمن کمک به‌ پدر برای کلنگ زدن زمین تاکستان و بعدا" آبیاری باغ کوشش در یافتن شغلی با هدف ایفای نقش خویش در یاری رساندن به‌ ارتعاش جمعی خانواده‌ که‌ اینک صاحب فرزندان دیگری نیز شده‌ بودند مینمود.

مردم این سامان بطور کلی بعلت در بن بست قرار داشتن محل زندگی، کم توجهی و عقب افتادگیها ی در مواردی عمدی و بدلایل خاص کم و بیش در سطح نازلی از متوسط امکانات زیستی از نظر کسب در آمد برخوردار بودند . هیچگونه‌ طرح و برنامه‌ریزی شغل زا و جاذب یا ضمینه‌ ساز اشتغال حتی برای پنجاه‌ نفر بوجود نیامده‌ بود . و این نقیصه‌ اعضا خانواده‌  در سنین مقتضی را  بناچاربر آن میداشت تا هر یک بفراخور حال خویش گوشه‌ای از بار سنگین زندگی را علی رغم اولویت های تربیتی دیگری که‌ میبایست در جامعه‌ برای تعالی و رشد آتی بدان پرداخته‌ شود  بدوش بکشند .

مادران هه‌میشه‌ محروم در جمع اعضا بیشترین سهم را در کشاکش زندگی پر مشقت روزانه‌ بی صدا و برد بارانه‌ تحمل میکردند . مادر باقی صفاری در زمره‌ هزاران از این بخت بر گشتگان روزگار فلاکت مردم این خطه‌ بود . وی در کنار بچه‌داری و کمک بشوهر میبایست  با منجوق دوزی و پشم ریسی که‌ دستی و بسیار ابتدایی انجام میگرفت ناچارا" کوشش بی ثمر دیگری را بکار گیرد تا بلکه‌ باصطلاح مرسوم "شاید خدا دری را بسوی آنان گشوده‌ نماید" . !!

اما از آنجاییکه‌ "خانه‌ از پای بند ویران بود" این تلاشهای جانبی نیز کمتر میتوانست حلال مشکلات گرهی و نیازمند برنامریزی کلان و بر پایه‌  سیستم مطالعاتی چاره‌جویانه‌  شود ، باشد.

پرورش مخصوصا' فرزندان ذکور در جامعه‌ ما بعنوان سرمایه‌ آتی محسوب میشد. در واقع فرزندان پسر کاپیتال و پشتوانه‌ روزهای دشوار پیری برای پدر و مادر بحساب مآمدند . آنوقت ها از بیمه‌های باز نشستگی و مراکز نگهداری سالمندان خبری نبود.  عالاوه‌ بر این گوشه‌هایی از این تفکر به‌ حفظ ریشه‌ و بقای خانواده‌ که‌ اصطلاحا" اجاق خانوادگی نامیده‌ میشد بر میگشت.  سنت کردها بر این بود نسل نرینه‌ حافظ نام و نشان خانواده‌  ، بقاء  و پایداری آنانرا پاسداری مینماید. این خود احتمالا" بگونه‌ای در ارتباط با خفظ اجاق (آتشدان)مقدس در باورهای پیشین که‌ مردان مراقب و نگهدارش بودند ارتباط داشه‌باشد.

البته‌ راقم این سطور خود بدلایل خاص مربوط به‌ زندگی و وزعیتی که‌ بیان آن در این مقوله‌ نمی گنجد هیچگاه‌ نتوانسته‌ سهمی در برآورده‌ نمودن خواست و نیاز اولیه‌ پدر و مادر خویش در راستای (خدمات مالی و انسانی )بعنوان وظیفه‌ برآورده‌ نماید.گذشته‌ از مشکالات اصفباری که‌ کج اندیشی آنرا با تفکر نویسنده‌ ارتباط داده‌ است گریبانگیر آنان نیز ساخته‌ است!؟

باقی صفاری در جوار جنگ و گریز و کش و قوص این معضلات موفق به‌ اخذ دیپلم ، رشته‌ طبیعی در شهرمان شد. سودا سه‌ری و اندیشه‌ ژرف نامبرده‌ برای حصول مرتبه‌ای که‌ توان ارائه‌ خدماتی در خور را در او فراهم نماید ، توانی که‌ وسیله‌ قرار گیرد تا بخشی از گودال های ایجاد شده‌ در مسیر تفکر انسانی والایش با هدف خدمت به‌ دیار و ساکنانش انجام دهد او را با تحمل هر مشقت و فشارهای سنگین بسوی طی مدارج تحصیلاتی بالاتر رهنمون شد.

نتیجه‌ شرکت وی در آزمون سراسری دانشگاه دست یابی به‌ امکان ادامه‌ تحصیل در دانشگاه‌ رازی کرماشان – رشته‌ شیمی بود.با دلگرمی خاص خویش همزمان با کار کمکی جانبی برای تامین معاش شروع به‌ ادامه‌ تحصیل نمود.

دیری نپایید که‌ انقلاب سراسری در ایران و در نتیجه‌ از هم پاشیدن سیستم شاهنشاهی و روی کار آمدن حکومت جدید با این پیش ضمینه‌ که‌ سیستم آموزشی قبلی نیاز به‌ تغییر و باز سازی دارد کلیه‌ دانشگاهها به‌ تعطیلی کشیده‌ شدند .

هرچند دردناک ولی چاره‌ دیگری جز تحمل نبود . بنابر این ادامه‌ دشوار زندگی و بیکاری ممتد پس از دوسال تحصیل در دانشگاه‌ او را ناچار به‌ جلای وطن و روی آوردن به‌ کار گری در شهرهای دوردست ساخت.وی خود را در ساوه‌، دماوند، و تهران همدم ، همکار و همنوای کارگرانی یافت که‌ وضع چندان بهتری از او نداشتند . بزودی چنان انس الفتی بین خود وآنان یافت که‌ بسان سپری استوار در تحمل رنج و فشارهای جسمی ناشی از کار طاقت فرسای برای کسب مخارج اولیه‌ ادامه‌ زندگی و کمک به‌ خانواده‌ شد.

پس از بازگشایی دانشگاهها دوسال دیگر در همان رشته‌ ادامه‌ بتحصیل میدهد.  بدنبال اخذ لیسانس بعنوان کارشناس شیمی عازم مناطق محروم که‌ خود شهر مریوان و از آنجا (سه‌وڵ ئاوا) را انتخاب و بصورت حق التدریسی (روزمزد ساعتی)شروع بکار میکند.

طولی نمی کشد تبدیل به‌ چهره‌ای آشنا ، قابل اعتماد و مانوس اهالی محل خدمت میشود. اینجاست که‌ نسیم زندگی بر فراز قلل سرکش هورامان وزیدن آغاز و اورا با وزش آرام بسوی سروه‌ نامی از تبار نسیم رهنمون و بنیاد هم پیمانی برای آغازی دیگر میآفریند.

پس از مدتی کار بعنوان دبیر حق التدریسی در مسیر استخدام او سنگ اندازی و از کار مورد علاقه‌ اش بیکار در نتیجه‌ ( روز از نو روزی از نو) با شغل هایی از قبیل کار گری ساختمان ، شاگرد نان پزی ، ماهی فروشی و... دست و پنجه‌ مصاف با نبرد زندگی را از نو در انداخته‌ و اندوخته‌ای از برد باری در مصاف دشوار همراه‌ با همنواو مشوقش بر دیگر تجربه‌های افتان و خیزان تاریخی هم نوعان خود میافزاید.

کار دلسوزانه‌ در ایام دبیری مدرسه(‌ سه‌ول ئاوا ) احترام توام با شناخت اهالی و پیگیریهای خستگی ناپزیرش سر انجام ابقا و استخدامش را در شغل دبیری سابق به‌ ارمغان میآورد.

ارتباط صمیمانه‌ با دانش آموزان و جویندگان علم ، بسیاری اوقات تقسیم یا در اختیار گذاشتن بخشی از درآمد خود بین دانش آموزان نیازمند ، میل وافر به‌ اندیشه‌ و تفکر و پرواز فکری  در آسمان لایتناهی بجستجوی چرایی زندگی همنوعانش پرو بالش را بسوی ثبت درسهای زندگی در لابلای حکایت و افسانه‌های آموزنده‌ نسل های قبل از خود کشید.

باقی صفاری این انسان سرگشته‌ کاوش علل و انگیزه‌های زندگی طاقت فرسای همنوعانش در گذشته‌ و حال وغور در  داستان این زندگی مرگبار و پرواز به‌ اعماق سهمگین آن تلاشی خستگی ناپزیر داشت تا گوشه‌ای از این تاریکخانه‌ را با بر روی کاغز آوردن بکوشد بخشی از آنچه‌ بجای مانده‌ وسیله‌ تابش نوری  هر چند اندک در فرا راه‌ سخره‌ای آیندگان همنوعش قرار دهد.

پرواز این اندیشه‌ به‌ بلندای ستاره‌گان آنسان امیدی بوی برای در نوردیدن سختیها و ایفای نقش انسانی بخشیده‌ بود که‌ بعدا" نام جگر گوشگان مشترک با سروه‌ (همسرش ) را (ئه‌ندیشه‌ ، ئه‌ستێره‌ ، ئه‌هورا) نهاد تا تاکیدی دیگر در ماندگاری راه‌ استوار و مورد علاقه‌ اش در مواجهه‌ با ناملایمات تحمیلی باشند .

کتان "افسانه‌ های هورامان" اولین حاصل باز نگری به‌ تجارب گذشته‌گان و کوشش در پاسداشتن فرهنگ ، تجارب ، واژه‌های غنی کوردی  توسط او بود ، البته‌ گرفتاریهای این رهگذر خود داستانی جداگانه‌ قابل ذکر است .

جمع آوری بازیهای فولکلوریک مردم هورامان فلسفه‌ و محتوای آموزشی این قبیل بازیها بصورت نقوش گویا و عملکرد آنان در پرورش جامعه‌ در قالب کتابی حائز اهمیت و بیانگر ریز بینی این فرد فرهیخته‌ است.

کاوش در طبیعت بکر ، دست نخورده‌ و زیبای زادگاهش گوشه‌ای دیگر از دید وسیع این معلم طبیعت دوست را در قالب تصویر برداری ارزشمندی میتوان یافت که‌ از گل، پرندگان وحشی و کمیاب همچنین انواع دیگر جانداران وحشی مختلف الشکل هورامان که‌ از خود بیادگار گذاشته‌ است .

برخورداری از چنین طبع لطیف و طبیعت نگری نمی تواند بدون زیربنای تفکر شاعرانه‌ و خارج از احساس نازک چنین موهبتی باشد.

اشعار ترجمه‌ شده‌ فیلسوف عمر خیام توسط استاد شره‌فکندی(هه‌ژار) لذت و تاثیر مطالعه‌ آنان در او عاشقی دل شیفته‌ را پرورش میدهد تا در تکریم به‌ بزرگواری استادان ذکر شده‌ اشعار خیام را بار دیگر به‌ گویشی غیر از آنچه‌ معلم کبیرش شرفکندی ترجمه‌ کرده‌ است ( هورامی ) بر گرداند.

باقی در زمره‌ اولین کسانی بود مبادرت به‌ نوسازی نوشتار در قالب زبان هورامی در سالهای اخیر کرده‌ است . علاقه‌ به‌ خفظ محیط زیست و تلاش پیگیر در گسترش این تفکر و اقدام عملی برای پاکیزه‌ نگهداشتن اماکن و گردش گاههاو هر آنجه‌ طبیعت و زیستگاه‌ انسانی مسوب میشود اورا در سال 1388به‌ شهروند نمونه‌ و انتخابی شهرستان مریوان مفتخر ساخت. اشعار پرمحتوای وی در این راستا و آموزشهای متکی با فاکت علمی در لزوم ڕعایت این مهم [حفظ محیط زیست) بیانگر عـمق توجه‌ فکورانه‌ اش به‌ این مقوله‌ است .

هزاران افسوس که‌ دست ستمکار سرنوشت منطقه‌  را از داشتن چنین الگویی از خدمت و ایثاردر جامعه‌ نیازمند کردستان محروم و در غروب جمعه‌ تیرماه‌ سال 1389 تیر اجل را بیرحمانه‌ بسوی او شلیک و با ناتمام گذاشتن دیگر کارهای ناتمام مانده‌ کلیه‌ آنانی را که‌ وی میتوانست در راستای نیازهایشان گام بردارد اندوهبار همیشگی نمود.

نبود باقی این پرسش را که‌ دیگر چه‌کسانی بعد از او غم باز گرداندن معتاد شدگان جوان را بآغوش خانواده‌ در کوچه‌ پس کوچهای شهر شهر دیار که‌ ارمغان دهه‌های اخیر برای منطقه‌ بوده‌ است مطرح مینماید؟

پند و اندرزهای گذشتگان این مونس و جویای خویشتن خویش را کجا ملاقات میکنند ؟ کودکان صدای آرامبخش باقی بسان نی نوازی (استاد عباس) پدرش را در باز خوانی داستان مورچه‌ها بعد از او از چه‌ کسی خواهند شنید ؟

امید که‌ فرزندان باقی ، دانش آموزان دست پرورده‌ اش رسالت راه‌ مقدس اورا که‌ خدمت به‌ همنوعان برای رسیدن به‌ آینده‌ای غیر از آنچه‌ سرزمینمان همراه‌ با مردمانش با آن  گریبان گیرند بسر منزل مقصود برسانند.

                سروه‌ نام همسر دلسوز باقی

 

  

 

 

 

  

 

 

سه‌رنجې

No Comments, be the first to Comment

سه‌رنجېوی تازه‌ بنیه‌ره‌‌